Cyrus the Great

کوروش کبیر

کوروش دوم (به پارسی باستان: 𐎤𐎢𐎽𐎢𐏁)، کوروش بزرگ یا کوروش کبیر، که کورش هم نوشته می‌شود، بنیان‌گذار و نخستین شاه شاهنشاهی هخامنشی بود که به مدت سی سال، در بین سال‌های ۵۵۹ تا ۵۲۹ پیش از میلاد، بر نواحی گسترده‌ای از آسیا حکومت می‌کرد. کوروش در استوانهٔ خود که در بابل کشف شده، خودش را «فرزند کمبوجیه، شاه بزرگ انشان، نوادهٔ کوروش، شاه بزرگ انشان، نوادهٔ چیش‌پیش، شاه بزرگ انشان، از خانواده‌ای که همیشه پادشاه بوده‌است» معرفی می‌کند. به گفتهٔ هرودوت، کوروش نسب شاهانه داشته‌است و به‌جز کتسیاس، دیگر نویسندگان یونانی، ماندانا دختر آستیاگ را مادر کوروش دانسته‌اند و گزارش داده‌اند که کوروش حاصل ازدواج کمبوجیه یکم و ماندانا بوده‌است. برخی از مورخان امروزی این روایت را معتبر می‌دانند اما برخی دیگر اعتقاد دارند که رواج این روایت ریشه‌های سیاسی داشته‌است و هدفش این بوده که از بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی، مردی نیمه‌مادی بسازد تا مادها را با فرمانروایی پارس‌ها آشتی دهد و اصولاً رابطه‌ای بین ماندانا دختر آستیاگ و کوروش قائل نیستند و آن را افسانه می‌دانند.

مورخان و کوروش کبیر

مهم‌ترین منابع کلاسیک یونانی برای زندگانی کوروش، هرودوت (حدود ۴۸۴ تا ۴۲۵ پیش از میلاد)، کسنوفون (حدود سال‌های ۴۳۰ تا ۳۴۵ پیش از میلاد) و کتسیاس (سال‌های ۴۱۵ تا ۳۹۸ پیش از میلاد در ایران) است. مهم‌ترین منابع شرقی، رویدادنامه معروف نبونئید، شاه کلدانی است که از کوروش شکست خورد و گزارش خود کوروش، استوانه کوروش است.

در میان منابع کهن یونانی موجود که دربارهٔ کوروش هخامنشی سخن گفته‌اند، مهم‌ترین آن‌ها هرودوت، کتسیاس و کسنوفون هستند. با بررسی این نوشته‌ها مشخص می‌شود که در روزگاران پس از مرگ بنیان‌گذار شاهنشاهی هخامنشی، جاذبه‌ها و دافعه‌های شخصیت وی، مانند مردان بزرگ تاریخ، سرگذشت او را نزد ایرانیان در هاله‌ای از ابهام روایات گوناگون و متناقض فرو برده بود. به نظر می‌رسد، می‌توان گزارش‌های ایرانی دربارهٔ کوروش را به ۳ دسته تقسیم کرد: روایت دوستداران، روایت مخالفان، روایت میانه‌روها. از میان ۳ مورخ مشهور یونانی، کسنوفون به تبعیت از کوروش جوان، روایت دوستداران کوروش بزرگ را گزارش کرد؛ کتسیاس به پیروی از فضای حاکم بر دربار اردشیر دوم، روایت مخالفان کوروش را نقل نمود؛ و هرودوت تحت تأثیر طبع معتدل و شخصیت معقول داریوش – که تا روزگار اردشیر یکم هخامنشی نیز تداوم یافت – روایت میانه‌روها را دربارهٔ کوروش در بیان آورد

گاهشمار دوران پادشاهی

۵۵۸: آغاز پادشاهی کوروش در انشان (فارس) و خوزستان. انتقال پایتخت هخامنشیان به شوش
۵۵۰: شکست ایشتوویگو شاه ماد از کوروش و پیرو آن فتح هگمتانه. اتحاد ماد و پارس
۵۴۹ تا ۵۴۸: تسخیر سرزمین‌های پارت، جرجان و احتمالاً ارمنستان توسط کوروش.
۵۴۶: فتح سارد پایتخت لیدی توسط کوروش و شکست کرزوس پادشاه لیدی.
۵۳۹: فتح بابل ثروتمندترین شهر غرب آسیا توسط کوروش. سقوطی که با مقاومت کم سپاه بابل در کرانه ساحلی رود دجله به وقوع پیوست
۵۳۹: کوروش به یهودیان آواره اجازه داد تا به اورشلیم بازگردند و در آنجا آزادانه برای خود کنیسه بسازند.
۵۲۹: کوروش به قبایل سکاها در شمال شرق ایران حمله کرد و در جنگ با ماساگتها کشته شد. وی را در پاسارگاد دفن کردند. پس از او کمبوجیه دوم فرزند کوروش به تاج و تخت رسید

کوروش از دیدگاه یهود

کوروش جایگاه ویژه‌ای در تاریخ یهود دارد. در تورات واژه عبری «ماشیاح» به مفهوم مسیح یا منجی، تنها برای کوروش بزرگ استفاده شده و از او دست‌کم ۲۳ بار، و با احترام زیاد یاد شده‌است. در منابع عهد عتیق، با عناوین «مسیح خداوند» و «سرور، خدای بهشت» خطاب شده و به او «همهٔ پادشاهی‌های روی زمین» داده شده‌است. در کتاب عزرا و اشعیای نبی، از وی چنین یاد شده‌است: «او شبان من است و رضایت خاطر مرا فراهم خواهد کرد.» نام او در رسالت اشعیای ثانی، در کتاب عزرا و در انتهای کتاب دوم تواریخ و در کتاب دانیال (۱:۲۱; ۶:۲۹; ۱۰:۱) ذکر شده‌است. در این پاراگراف‌ها او، هم به عنوان کسی که مقدر شده تا اسرائیل را حفظ نماید و عملیات مشخصی را از طرف خدای اسرائیل (اشعیای ثانی) برای آن به انجام رساند و هم به عنوان شخصی که فرمان و قانونش پایه و اساسی شد برای برگشت به زایون و برپاسازی معبد ویران شدهٔ عزرا، ظاهر شده‌است. ظاهراً موفقیت‌های کوروش، خصوصاً آماده‌سازی‌ها و اقداماتی که نشان می‌داد جنگ بین او و بابل به تأخیر می‌افتاد، در قسمتی از مسئولیت اشعیاء ثانی برای نبوت مطلق او در آزادسازی و رستگاری قریب‌الوقوع اسرائیل و تخریب در شرف وقوع و احتمالی بابل بود. امیدهای پیغمبر به وضوح در بخش ۴۵:۱–۱۳ بیان شده‌اند. «خدا رو به تدهین شده‌اش [کوروش] نمود. کسی که در گذشته به او کمک نمود و در آینده نیز در ادامه فعالیت‌هایش به او کمک خواهد نمود». «من قبل از تو خواهم رفت و کوه‌ها را صاف می‌کنم، درهای برنزی را خُرد خواهم نمود و ستون‌های آهنی را به تکه‌های ریز خرد می‌کنم». کوروش بر آن است که اورشلیم را بازسازی نماید و جامعهٔ تبعیدشده را دوباره بازگرداند. در حالی‌که او هنوز خدای اسرائیل را نمی‌شناسد: «من تو را با اسم صدا می‌زنم، با نام فامیلی صدا می‌زنم، با اینکه تو مرا نمی‌شناسی» او در نهایت چنین خواهد کرد، بنا بر کمک بزرگی که از او دریافت خواهد نمود. این نبوت همان‌طور که قبل از این اتفاق تحویل شد، احساسات و امیدهای پیامبر را که منتظر تسخیر بابل و تنبیه آن است، نمایان می‌کند. در بسیاری از شهرهای بزرگ اسرائیل به دلیل جایگاه کوروش در تاریخ یهودیان، خیابانی به نام او نامگذاری شده‌است که نمادی از رابطهٔ کهن یهودیان و ایرانیان است.

در تلمود، یزدگرد یکم ساسانی را به سبب خوش‌رفتاری اش، «کوروش نو» می‌خواندند. در حالی که یک سند کلیسایی نستوری مورخ ۵۴۴، خسرو یکم را «کوروش نو» نامیده‌است.کوروش برای یهودیان، به صورت چهره برجسته‌ای در نوشته‌های آنها، از کتاب اشعیا تا تلمود و از میدراش تا متون فارسیهود، باقی مانده‌است

نقش‌برجسته انسان بالدار

علیرضا شاپور شهبازی انتساب نقش‌برجستهٔ انسان بالدار را به ذوالقرنین نادرست می‌داند. او معتقد است این نقش‌برجسته نمی‌تواند تصویر کوروش باشد، به دلیل آنکه در هنر جهان باستان نمونه‌ها و همانندهایی دارد. والتر هینتس، این نگاره را رب‌النوع فنیقی و روح نگهبان کاخ کوروش می‌داند.در ایجاد این نقش از هنر و فرهنگ‌های ملل مختلف آن روز الهام گرفته شده‌است. از جمله تاج به نام هِم‌هِم که پیشینه‌ای مصری دارد.دیوید استروناخ معتقد است که بالهای این نقش برجسته ریشه‌ای آشوری و لباس آن ریشه‌ای ایلامی دار

ذوالقرنین

نقش‌برجستهٔ انسان بالدار یکی از ستون‌های بازمانده از کاخ بارعام در پاسارگاد است که روزگاری روبروی دو درگاه تالار مسقف ستون‌دار قرار داشتند.برخی از پژوهشگران این نقش‌برجسته که شاخ‌های قوچ و بال‌های عقاب دارد را تصویر کوروش می‌دانند. دربارهٔ این نقش، تفسیرهای بسیاری انجام شده که یکی از آن‌ها این است که نقش مذکور ذوالقرنین یعنی «صاحب دو شاخ» است. دربارهٔ شخصیت ذوالقرنین که در کتاب‌های مقدس یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چندگانگی وجود دارد و این که به‌واقع ذوالقرنین چه کسی بوده، به‌طور قطعی مشخص نشده‌است.

ابوالکلام آزاد با تفسیر آیات ۸۲ تا ۹۵ سوره کهف دلایلی آورده‌است که ذوالقرنین موصوف، کوروش هخامنشی می‌باشد.علامه طباطبایی دربارهٔ ذوالقرنین دانستن کوروش چنین نوشته‌است که «هر چند بعضی از جوانبش خالی از اعتراضاتی نیست، بلکه از هر گفتار دیگری انطباقش با آیات قرآنی روشن‌تر و قابل قبول‌تر است.» در تفسیر نمونه از نظریهٔ انطباق کوروش با ذوالقرنین به عنوان نظریهٔ برتر یاد شده‌است و بر تأیید این نظریه در تفسیر من هدی القرآن، تفسیر الفرقان و تفسیر المنیر اشاره شده‌است. در تفسیر المنیر با قاطعیت، ذوالقرنین، همان کوروش دانسته شده که دو طرف جهان را گشت و احتمالاً به خاطر شجاعتش به ذوالقرنین ملقب شد

عکس پاسارگاد بر پشت اسکناس ۵۰ ریالی شاهنشاهی پهلوی، بین سال‌های ۱۹۷۴ و ۱۹۷۹ میلادی.
عکس پاسارگاد بر پشت اسکناس ۵۰ ریالی شاهنشاهی پهلوی، به سال ۱۹۴۴ میلادی.
عکس پاسارگاد بر پشت اسکناس ۵۰۰ ریالی شاهنشاهی پهلوی، به سال ۱۹۳۸ میلادی.

هخامنشیان

نقشه امپراتوری هخامنشی



هخامنشیان در ابتدا شاه بومی پارس و انشان بودند. كورش دوم هخامنشی معروف به كورش كبیر در نبردی بر دولت ماد پیروز شد. سپس در سال 547 پیش از میلاد لیدی را فتح کرد و سغد، باکتریا و قسمتهایی از هند را گرفت و در سال 539 پیش از میلاد بابل را فتح کرد و با این فتوحات موفق، امپراتوری قدرتمند هخامنشی را تاسیس نمود. در واقع این امپراتوری تداوم زندگی دولت ماد بود، زیرا هخامنشیان و مادها از یك خانواده و فرهنگ بودند. آنها دویست و بیست سال بر بخش بزرگی از دنیای آن زمان حكمرانی كردند كه از رود سند تا دانوب و از آسیای میانه تا آفریقا گسترده بود. سرانجام با شكستی كه از اسكندر مقدونی خوردند امپراتوری آنها متلاشی شد . وی پاسارگاد را به عنوان پایتخت خود در محلی که بر آستیاگ غلبه کرده بود ساخت. کورش درسرزمین ماساگتها در شرق قلمرو خود در سال 530 پیش از میلاد کشته شد. زندگی او در هاله ای از ابهام قرار دارد.

معماری هخامنشی

بارزترین هنر هخامنشی همانا معماری آن است .كاخها و آرامگاههای هخامنشی پس از گذشت بیست و پنج قرن همچنان استوار و زیبا هستند.پاسارگاد،هگمتانه،شوش،تخت جمشید،بابل وگورهای شاهی نمونه هایی ازمعماری هخامنشی هستند. ستونهای بلند سنگی استوار حجاریهای زیبا با نقوشی حاكی از دوستی- بدون خونریزی مانند گذشتگان آنها-وساختمانهای بلند آثاری از هنر معماری هخامنشی هستند .آنان بر تمامی همسایگان و كشورهای زیر سلطه خود تاثیر گذاشتند و نمی توان هنر معماری دوران باستان را بدون در نظر گرفتن هنر هخامنشی بررسی كرد. به سبب گستردگی كشور هخامنشیان هنرمندان برتر نیمی از جهان باستان در خدمت آنان بودند و آنان با مدیریت درست بر آنها توانسته اند از خود یادگارهایی به جای گذارند كه هنوز جزو شاهكارهای معماری به شمار می آیند

کمبوجیه پسر کورش جانشین او شد و در سال 525 پیش از میلاد مصر را فتح كرد. سه سال بعد وقتی که او در مصر بود گئومات خود را شاه نامید و کمبوجیه برای باز پس گیری حکومت رو به پارس نهاد ولی در راه بازگشت کشته شد، زیرا درحین سوار شدن بر اسب خنجرش وارد تنش شده بود.
جمعی از بزرگان پارسی به رهبری داریوش، به گئومات شاه دروغین حمله کردند و او را کشتند. در نتیجه داریوش شاه شد. او پسر یا برادر کورش نبود و از تیره دیگری از هخامنشیان بود. پس از آن خیلی از استانهای تابعه شورش کردند که مهمترین آنها ماد و بابل بودند. داریوش همه را دوباره مطیع خود کرد و پس از 19 جنگ، آرامش به امپراتوری هخامنشیان بازگشت. داریوش در دیواره بیستون محلی بر سر جاده باستانی ماد به بابل، دست آوردهای خود را بر دیواره سنگی حک کرد. داریوش با درایت و قدرت به سلسله هخامنشی روح تازه ای می دهد. او ساتراپی ها را برپا کرد، شروع به ساخت کاخ های شوش و تخت جمشید کرد،

شاهنشاهی را از مقدونیه تا پاکستان و از دریای خزر تا شمال لیبی گسترش داد و قبل از مرگ خود خشیارشا پسرش را به شاهی برگزید.
در زمان خشیارشا گسترش قلمروی حکومت پایان یافت، قندهار و تاکسیلا هم مستقل شدند. او درسال 480 پیش از میلاد نیز از آتنی ها شکست خورد. بعد از او اردشیر اول به شاهی رسید و بعد از اردشیر، داریوش دوم شاه شد. تا این زمان امپراتوری هخامنشیان قدرت بلا منازع روی زمین بود وتاثیر مستقیمی بر روی همسایگان خود داشت.
پس از مرگ داریوش دوم، اردشیر دوم و کورش صغیر با هم نبرد کردند. کورش صغیر که از مزدوران یونانی کمک گرفته بود شکست خورد و کشته شد و اردشیر دوم بر تخت نشست. در این زمان مصر نیز مستقل شد. پس از او اردشیر سوم به شاهی رسید ولی خیلی زود در دربار کشته شد و بالاخره داریوش سوم به شاهی رسید. در این زمان چند ساتراپی مستقل شدند ولی داریوش سوم دوباره آنها را مطیع کرد.
در زمان داریوش سوم، اسکندر پادشاه کشور مقدونیه به آسیای صغیر حمله کرد و سوریه را گرفت. داریوش سوم که به جنگ او رفته بود در سال 333 پیش از میلاد در محلی به نام ایسوس از اسکندر شکست خورد. سپاه ایران دوباره نوسازی شد ولی دو سال بعد در گوگمل شکست نهایی را از مهاجمین خورد. داریوش سوم در سال 330 پیش از میلاد کشته شد و سلسله هخامنشی منقرض شد.
اسکندر که خود را شاه هخامنشی نامیده بود، تخت جمشید و دیگر مناطق قدرت هخامنشی را غارت کرد و برای آنکه روح هخامنشی را نیز از بین ببرد تخت جمشید را به آتش کشید.

شاهان هخامنشی

کورش کبیر

کورش موسس سلسله هخامنشیان است. او نوه دختری آستیاک (ایشتویگو) آخرین پادشاه ماد بود. در ابتدا كورش توانست بر دولت ماد غلبه كند و شاهنشاهی ماد را از پدر بزرگ خود بگیرد.
پس از این دولتهای لیدیه ، بابل و مصر تصمیم گرفتند بر ضد او متحد شوند. كورش قبل ازاینكه آنها كاری صورت دهند به آنها حمله كرد. ابتدا با كرزیس شاه لیدیه نبرد كرد و شهر سارد پایتخت لیدیه را فتح كرد و در سال 546 پیش از میلاد به تمامی ثروت لیدیه دست یافت. سپس مدتی به استحكام قدرت خود در نواحی شرقی فلات ایران پرداخت تا مورد تهاجم سكاها قرار نگیرد.
کورش در سال 538 پیش از میلاد به بین النهرین حمله كرد و بابل را فتح كرد و به این ترتیب دولتهای آشور سوریه و فلسطین نیز زیر فرمان او آمدند. او اسیران یهودی که اسیر بابلیان بودند را آزاد کرد. سرانجام در سال 529 پیش از میلاد در شرق فلات ایران احتمالا در سرزمینی بین دریای خزر و دریای آرال در جنگی كشته شد.

شاهان هخامنشی

مقبره كورش در پاسارگاد و ورودی مقبره

كمبوجیه

كمبوجیه پسر كورش بود و كار نیمه تمام پدر یعنی حمله به مصر را انجام داد و بدین ترتیب مصر و شمال آفریقا در سال 525 پیش از میلاد توسط هخامنشیان فتح شد .
كمبوجیه در سال 521 پیش از میلاد در گذشت. او با دو خواهر خود آتوسا و روشنك عروسی كرد. كمبوجیه پیش از حمله به مصر برادر خود بردیا را كشت و هنگامی كه او برای جنگ به مصر رفته بود، شخصی به نام گئومات خود را بردیا نامید و ادعای شاهی كرد. كمبوجیه مجبور به بازگشت به ایران شد ولی در بین راه ظاهرا بر اثر یك حادثه اسب سواری جان سپرد.
پیش از هخامنشیان در سلسه طولانی مدت ایلامیان، به ندرت به کشتار فامیلی در خانواده های شاهی بر می خوریم. کمبوجیه با برادرکشی خود، راه را برای دیگر شاهان هموار کرد. پس از او در همه دوره های تاریخی ایران، شکنجه و کشتار خانواده شاهی توسط شاه مرسوم بود.

گئوماته

گئومات یا گئوماتا (به پارسی باستان: 𐎥𐎢𐎶𐎠𐎫، به انگلیسی: Gaumata magus)، نام مغی بود که به نوشته کتیبه بیستون وانمود کرد که پسر کوروش بزرگ، بردیا (اسمردیس) است و تخت پادشاهی را از آن خود کرد. هیچ رویدادی به اندازه تحول جانشینی داریوش اول بر کمبوجیه دوم، به‌طور مفصل در تاریخ مکتوب هخامنشیان نیامده و در موردش بحث نشده‌است.

گئومات (در کتیبه بیستون: گَ اوُ م آ تَ. – ga.u.m. ā.ta) نام مغی است که خود را بردیا گفت و ادعای سلطنت کرد.

در سال ۵۲۱ پیش از میلاد کمبوجیه در راه بازگشت از مصر می‌میرد. گئومات مغ (بردیای دروغین) با فریبکاری و زورستانی با طرح معرفی خود با نام بردیا فرزند کوروش بزرگ تخت پادشاهی را مالک می‌شود. بعد از آن داریوش یکم از خویشاوندان کوروش با یاری جمعی از نجیب‌زادگان پارسی، گئومات را کشت و به پادشاهی رسید.

گئومات زیر پای داریوش بزرگ، سنگ‌نبشته بیستون

داریوش اول

سلطنت داریوش از 521 پیش از میلاد تا 486 پیش از میلاد ادامه یافت. او فرزند گشتاسپ فرزند ارشام فرزند آریا رمنه بود. آریا رمنه نیز با فاصله پنج نسل به هخامنش می رسد.
داریوش یكی از سرداران كمبوجیه بود. پس از اینكه بردیای دروغین به شاهی رسید، داریوش به همراه شش نفر از بزرگان پارسی تصمیم به بر كناری بردیای دروغین گرفتند. پس از هفت ماه پادشاهی بردیای دروغین، داریوش و همراهانش بر او غلبه كردند و او را كشتند و این جمعیت 7 نفره داریوش را به شاهی برگزید.
در این زمان او به مدت یك سال به جنگهای داخلی درون سرزمینی كه كورش فتح كرده بود پرداخت و حکومتی را كه كورش پدید آورده بود، استحكام بخشید. او بر همه شورشهای محلی درون سرزمین نوپای هخامنشی غلبه کرد.
پس از آن به جنگهای خارج سرزمین خود پرداخت. ابتدا با سكاها جنگید. آنها مرتب از سپاه داریوش فرار می كردند و سپاه هخامنشی را به دنبال خود می كشاندند. تا اینكه داریوش از ترس قحطی و به خاطر بی نتیجگی جنگ به ایران بازگشت. هر چند داریوش بر آنها پیروز نشد ولی برای همیشه آنها را از حمله به مرز های ایران منصرف كرد. داریوش هند را فتح كرد، از سند گذشت و به ثروت هندوها دست یافت. او جنگهای ناموفقی هم با جزایر یونانی داشت.
داریوش اول مردی با تدبیر، قدرتمند و با هوش بود و به دولت هخامنشی شكلی داد كه تا انتهای عمر این امپراتوری باقی ماند. او هخامنشیان را نزد مردم جهان باستان بسیار قدرتمند نشان داد .

خشیارشا



او پسر داریوش بود.در ابتدای دوران حكومت خود شورش مصر و بابل را فرو نشاند. او در سال 480پ م به یونان حمله كرد و آتن را تصرف كرد ولی در اواخر جنگ مجبور به بازگشت به ایران شد و سپاه خود را به یكی از سردارانش سپرد. سرانجام جنگ به نفع یونانیان به پایان رسید ، یعنی سپاه ایران نتوانست آنها را زیر سلطه در آورد.خشیارشا بیست سال حكومت كرد و در سال چهار صد و شصت وپنج كشته شد.او در تخت جمشید به تقلید از پدر كاخهایی بنا كرد و كارهای ساختمانی داریوش را ادامه داد.این شاه هخامنشی در آثار مكتوب تاریخی غربی چهره خوبی ندارد و او را شیطان صفت تصویر كرده اند. البته با توجه به سابقه دروغ پردازی تاریخ نویسان یونانی می توان این تصویر سازی را ناشی از حمله خشیارشا به یونان و فتح آتن دانست

اردشیر یكم

ارتبان یكی از درباریان هخامنشی پس از كشتن خشیارشا در سال 464 پیش از میلاد پسر 18 ساله خشیارشا را با نام ارسس به شاهی نشاند. این شاه خود را اردشیر اول نامید.
از آنجا كه او جوان و بی تجربه بود، خود ارتبان كارهای حكومتی را به عهده گرفت. اردشیر اول دومین پسر از سه پسر قانونی خشیارشا از ملكه امستریس دختر هوتن بود. پس از اینكه اردشیر اول بر تخت حكومت نشست، همه كسانی را كه در قتل خشیارشا دست داشتند از جمله ارتبان را از دم تیغ گذراند.
در زمان او مصر به رهبری ایناروس شورش كرد و اردشیر بر او پیروز شد. جانشین ایناروس به نام بغبوخش به سوریه رفت و در آنجا سر به شورش زد ولی از آنجا كه خواهرش همسر خشیارشا بود سرانجام آنها به نبرد ختم نشد و بغبوخش به دربار آمد و معذرت خواهی كرد.
پس از مدتی اردشیر اول به بهانه این كه در گذشته بغبوخش شیری را كه قرار بود خشیارشا شكار كند، كشته بود، او را به دریای سرخ تبعید كرد.
اردشیر با یونان نیز درگیر بود و سر انجام با آنها پیمان صلحی عقد کرد. اردشیر با یهودیان رابطه خوبی داشت. عزرای كاتب در زمان او می زیسته است. اردشیر اول در سال 424 پیش از میلاد به همراه همسرش داماسپیا در بابل درگذشت. او را به نقش رستم آوردند و در آرامگاهی كه برای خود ساخته بود دفن كردند.

داریوش دوم

اردشیر اول از یك همسر بابلی خود پسری به نام اخوس داشت كه پس از مرگ اردشیر اول در روز 7 دسامبر 424 پیش از میلاد به نام داریوش دوم بر تخت شاهی نشست.
او در سلطنت 19 ساله خود هرگز از چنگال توطئه های درباری رهایی نیافت. پریساتیس همسر او، ارتوكسرس ساتراپ ارمنستان و ارتیبرزنس وآتوئس دو بلند پایه دیگر دربار بر داریوش دوم تسلط داشتند. پریساتیس قبل از شاهی داریوش دوم یك پسر و پس از آن سه پسر دیگر به دنیا آورد.

اردشیر دوم

اردشیر دوم در ابتدای سلطنت، با شورش برادرش كورش صغیر مواجه شد و توانست او را شكست دهد و در سال 401 پیش از میلاد به قتل رساند. او تا سال 358 پیش از میلاد شاه امپراتوری هخامنشی بود. اردشیر دوم برای فتح مجدد مصر به آنجا لشگر كشی كرد ولی موفق نبود .اردشیر به سرزمین كادوسیان كه در گیلان امروزی زندگی می كردند نیز حمله كرد ولی بدون اینكه بتواند آنها را سركوب نماید بالاخره مجبور شد با آنها پیمانی امضا كند و این لشگرکشی برای او افتخاری نداشت. ظاهرا او 360 همسر و 116 پسر داشت. به نوشته پلوتارخ پسر بزرگ او به نام داریوش در 15 سالگی ولیعهد او شد.

اردشیر سوم

اردشیر سوم پدر خود را كشت و به جای او به شاهی رسید. در ابتدا برادران و خواهران خود و همه كسانی را كه می توانستند ادعای شاهی كنند را از سر راه برداشت و آنها را كشت. سپس با كادوسیان جنگید و آنها را شكست داد. آرته باذ یكی از ساتراپهای او شورش كرد و در جنگی با شاه كشته شد.
او در سال 351 پیش از میلاد شورشهای فینقیه و قبرس را سركوب كرد. در سال 344 پیش از میلاد مصر را فتح کرد. پس از این جنگها وضع ساتراپی ها را سامان داد و به امور داخل مرزهای كشورش پرداخت. او شاهی قدرتمند بود.

داریوش سوم


داریوش سوم آخرین شاه از سلسله هخامشنشی بود. او نوه داریوش دوم، فرماندار ارمنستان بود. ظاهرا باگواس وزیر اردشیر او را به شاهی رساند تا خود بتواند امور را در دست گیرد، زیرا او را فردی ضعیف شناخته بود. ولی داریوش او را از سر راه بر داشت.
در این زمان اسكندر مقدونی به ایران حمله كرد و داریوش سوم پس از چند جنگ ناموفق از او شكست خورد و شاهنشاهی هخامنشی به دست سپاه مقدونی افتاد. داریوش سوم فرار كرد و در حوالی سمنان و دامغان در سال 330 پیش از میلاد كشته شد .

داریوش سوم - طرح معروف به موزاییک اسکندر - موزه ناپل

سیستم اداری هخامنشی

نظام حکومتی هخامنشی از دوره داریوش اول به بعد منظم شد. در این دوره سرزمینهای هخامنشی به ساتراپی ها تقسیم شدند و هر ساتراپی (استان) یک ساتراپ داشت (استاندار) که مسئولیت اداره آن محل بر عهده او بود و او مرتبا با شاه در تماس بود. یکی از اهداف ساخت راه های شاهی در این دوره، تسهیل ارتباط با ساتراپها بود. در هر ساتراپی امور نظامی توسط یک فرمانده نظامی کنترل می شد و ساتراپ فقط کارهای اداری و حکومتی را انجام می داد. مامورانی به نام چشم و گوش شاه مسئول اطلاع رسانی وضعیت ساتراپی ها به پایتخت بودند. آنها کلیه امور را مشاهده و کنترل می کردند. به این ترتیب همیشه پیکهایی بین پایتخت و ساتراپی ها در حرکت بودند.
یک کارمند در سفر همیشه گذرنامه مهمور به همراه داشت که در آن آمده بود که دارنده این گذرنامه از سوی چه کسی ماموریت دارد و چه مسیری را طی می کند و چه میزان مواد غذایی برای مصرف شخصی خود احتیاج دارد. این هزینه ها ثبت می شد ودر مرکز حسابرسی یک نفر نویسنده ایلامی با گل تازه آماده انجام وظیفه بود. کارمند مسئول با مهر خود نوشته را تائید می کرد و دریافت کننده نیز با مهر خود نوشته را تائید می کرد. علاوه بر این الواح، او باید دو لوح دیگر را نیز مهر می کرد، زیرا یک سند در بخش محلی می ماند وسند دیگر برای بایگانی در مرکز بخش وسومی مستقیما به تخت جمشید فرستاده و درآنجا کنترل وسپس بایگانی می شد. بنابر این هر عضو سازمان اداری همیشه باید مهر خود را به همراه می داشت. چنین قانونی در مورد نزدکترین افراد به پادشاه حتی زنان داریوش نیز صادق بود و تمام موادی که دریافت می کردند همین پروسه ای که گفته شد را طی می کرد.
هر دو ماه یک بار گزارشی از عملکرد همه حوزه ها تهیه می کردند واین کار روند کار کنترل مرکزی در تخت جمشید را آسان تر می کرد. رشته های دیوان اداری در تخت جمشید به دستهای رئیس تشریفات و قائم مقام وی ختم می شد. مسئول اداره خزانه شاهی، خزانه دار دربار بود که زیر نظر این دو نفر قرار داشت. در مرتبه بعد کاخ دار بود که کار اصلی او عزل و نصب و ترتیب دادن جیره کارگردان بود. از مقامهای دیگر در نظام دیوانی، نمایندگان محلی بودند که طی سفر شاه به هر جا مسئول ترتیب خوراک وآسایش او وهمراهانش بودند.

حقوق کارکنان

مطابق لوح های گلی کشف شده از تخت جمشید، سازندگان بناها حقوق دریافت می کردند. پس از ترجمه لوح های بدست آمده حقایقی فاش شد که دور از انتظار تاریخ دانان بود. مثلا مهد کودک برای نگه داری بچه های کارگران، تقسیم کار بین افراد بر حسب توانایی آنها، حقوق مشخص برای هر کار، مدیریت و تشکیل تیمهای کاری منظم، حقوق بیکاری برای کسانی که از کار افتاده بودند، مرخصی زایمان برای خانمها و دیگر مواردی که نشان دهنده روابط انسانی در آن زمان بودند .
مزد کارگران عمدتاً بصورت جنسی پرداخت می شد. پایه اصلی محاسبه دستمزد جو و حداقل مزد یک مرد، 30 لیتر جو در ماه بود. اسناد نشان می‌دهد که مرد و زن برای انجام کارهایِ یکسان، مزدی برابر می‌گرفتند.
به جز این 30 لیتر جو در ماه، کارگران به مناسبت‌های گوناگون اضافه درآمد داشتند. هر دو ماه یک ‌بار، یک لیتر جو و نیم لیتر شراب یا آب جو برای هر نفر و یک بز یا گوسفند برای هر 30 نفر در ماه داده می شد. به این مقدار، باید دستمزد ویژه ای که دیوان اداری به نام کمک شاهانه ( یک لیتر آرد جو یا یک لیتر جوانه خشک جو در هر سه ماه و شراب ترش) به کارگران می داد را افزود. در میان کمک‌های شاهانه گاهی به میوه هم برمی ‌خوریم. برای نمونه شماری از کارگران، ماهانه یک لیتر انجیر و برخی یک سوم لیتر گردو گرفته‌اند.
علاوه بر این اضافه پرداخت ها، پرداختی وجود داشت که به آن پیش کشی می گفتند. مثلاً زائوها 5 ماه تمام حقوق ویژه‌ای می‌گرفتند. برای نوزاد پسر، ماهانه یک کوزه 10 لیتری شراب یا آب جو، 20 لیتر جو، گندمیا آرد و برای نوزاد دختر، نصف این مقدار پرداخت می شد. کارگران همچنین برای انجام کارهای سخت، با حساب ضریب سختی کار، اضافه دستمزد دریافت می‌کردند. این پرداخت‌ها و اضافه‌ پرداخت‌ها، فقط شامل کارگران و خدمتکاران ساده ـ بدون مهارت ـ می شد و اگر کسی می توان ست مهارت خود را در کار بالا برد، میزان حقوق بیشتری دریافت می‌کرد. مثلاً در یک لوح، کارگری 40 لیتر جویِ ماهانه (به جای 30 لیتر) دریافت کرده است.
بالاترین حقوق‌ را بانوان مدیر و سرپرست دریافت می‌کردند، 50 لیتر جو در ماه و 30 لیتر شراب و یک سوم یک بز یا گوسفند. در الواح تخت جمشید مربوط به زمان حکومت خشیارشا و حکومت اردشیر اول، از پرداخت نقره به کارگران (به جایِ پرداخت حقوق جنسی) سخن آمده است. پرداخت نقدی مورد استقبال کارگران قرار گرفت، چون می توانستند کالای مورد علاقه خود را خریداری نمایند. هر خانواده ای برای خود باغچه و زمینی داشت و محتمل است که بذر مورد نیاز برای کاشت را نیز از حکومت دریافت می کردند. برای نمونه، در یکی از لوح ها، قید شده که گروهی کارگر، 90 لیتر بذر جو گرفته اند. اشارات زیادی در دست است که کارگران، خود نیز صاحب احشام بوده اند. در صورت کافی نبودن مرتع برای تغذیه بز، گوسفند و ماکیان، از طرف دستگاه اداری به کارکنان جیره علوفه داده می شد. به این ترتیب پرورش حیوانات در چارچوبی معین، بخشی از مخارج کارگران را تأمین می کرد.
همچنین در برخی نقاط، به کارگران ناهار می دادند. مثلاً در خزانه، آشپزهایِ زن برای نهار کارگران، غذایِ عمومی می پختند. بنابراین غذای روزانه را هم باید به میزان حقوق افزود. در کارگاه های شاهی خزانه، به جز لباس های مجلل، لباسهای کاملا معمولی نیز دوخته می شد که احتمالا مورد مصرف کارگران و کارکنان بود.

هنر هخامنشی

هنر ایران در عصر هخامنشی به پیشرفت قابل ملاحظه ای نایل آمده زیرا ایرانیان جلوه های مختلف هنری قدیم مناطق تحت سلطه خود را جذب كرده و از آنها تركیبی خاص با خصوصیات اصیل ایرانی ساختند. سهم هخامنشیان دراین دوره تركیب، ظرافت بخشیدن، تناسب دادن و عظمت بخشیدن به شاخه های مختلف هنری بود، به گونه ای كه آن هنر را به اوج عظمت و شكوه خود رساند. به سبب گستردگی كشور هخامنشیان، هنرمندان برتر نیمی از جهان باستان در خدمت آنان بودند و آنان با مدیریت درست توانستند از خود یادگارهایی به سبک هخامنشی به جای گذارند. از جلوه های هنری این دوره رواج كنده كاری، حجاری، پیكر تراشی، فلزكاری، كاشی سازی و قالی بافی است. آثار برجا مانده عمق پیشرفت هنرمندان ایرانی را در رشته های هنری به تصویر می كشند.
نقش برجسته های تخت جمشید نیز در زمره گنجینه هنر هخامنشی به شمار می روند كه هر یك مجموعه ای از تصاویر غنی و نقوش دوران هخامنشی را به نمایش می گذارند و علاوه بر آن گویای بسیاری از آداب و رسوم رایج در دربار هخامنشی اند. در نقش برجسته های تخت جمشید صحنه هایی از مراسم و مناسك رایج در پایتخت شاهان هخامنشی وجود دارد كه عموما پیكره پادشاه، كانون اصلی هر صحنه است. در این كنده كاری ها دسته های آورندگان هدایا، صحنه بار عام پادشاه و دیگر نقوش برجسته مربوط به آرامگاه به نمایش گذارده شده است.

بشقاب طلایی هخامنشی سده 5 و4 پ م - موزه رضا عباسی

مادها

مادها

هرودوت می‌نویسد

آشوری‌ها در آسیا پانصد سال حکومت کردند، اول مردمی که سر از اطاعت آن‌ها پیچیدند، مادها بودند. اینان برای آزادگی جنگیدند، رشادت‌ها کردند و از قید بندگی رستند

سالشمار

در سال ۸۱۰ پیش از میلاد آداد-نراری سوم به ماد لشکر کشیدو صفحات غربی فلات ایران را تصرف کرد.[۳۰]
در سال ۶۳۳ پیش از میلاد سکاها به ماد حمله کردند. ۹ سال بعد در سال ۶۲۴ پیش از میلاد مادها، سکاها را شکست داده و عقب می‌رانند.[۳۱]
در سال ۶۱۲ پیش از میلاد ماد و بابل متحد شدند و هووخشتره به نینوا مرکز آشور حمله کرد و پادشاهی آشور را برانداخت.[۳۱]
در سال ۵۵۰ پیش از میلاد ایشتوویگو شاه ماد از کوروش شکست می‌خورد و پیرو آن هگمتانه به تسخیر کوروش در می‌آید.[۳۲]
در سال ۱۵۵ پیش از میلاد مهرداد یکم سرزمین ماد را تسخیر می‌کند.[۳۱]

ماد (به فارسی باستان: مادَ 𐎶𐎠𐎭 (Māda)[۱]) نام یکی از اقوام ایرانی‌تبار[۲] است که در سدهٔ ۱۷ پیش از میلاد در سرزمینی که بعدها به نام ماد شناخته‌شد، سکنا گزید.[۳]

مورخان باستان، به صراحت، مادها را «آریایی» خوانده‌اند.[۴][۵][۶] واژگان بازمانده از گویش مادی مانند فَرنَه[۷]؛ پَرَدَیدَ[۸] (پردیس)؛ وَرزَکَ[۹] (بزرگ)؛ ویسپَ[۱۰] (همه)؛ اِسپَکَ[۱۱] (سگ)؛ میترَ[۱۲] (مهر)؛ خشَیَشیَ[۱۳] (شاه)[۱۴][۱۵]؛[۱۶] در زبان پارسی باستان، و نیز تصریح «استرابون» به «آریایی» بودن زبان مادها و پیوند و همسانی آن با زبان‌های پارس و بلخ و سغد و سکاها[۱۷][۱۸] و نیز کلام داریوش بزرگ ـ که زبان مادها و پارس‌ها را در یک گروه قرار می‌دهد،[۱۹] نشانهٔ از «آریایی» بودن زبان مادهاست.

در اواخر سدهٔ هشتم پیش از میلاد مادها در ایران غربی گرد هم جمع شده، نیرو گرفتند و با آشوریان که به آن‌ها یورش برده بودند، جنگیدند و طی جنگ‌هایی که حدود یکصد سال به طول انجامید آنان را شکست دادند و دولتی بنیان نهادند که ۱۲۰ سال فرمانروایی نمود و نهایتاً از کوروش بزرگ شکست خورد.[۲۰]

بناهای مذهبی (معابد) یافته شده در سکونت‌گاه‌های مادها[۲۱] و نیز نام‌های خاص مادی که با اسامی دینی آریایی ترکیب شده‌اند (مانند: Mazdakku, Bagparna, Auraparnu, Artasiraru, Bagdatti, Bagmashda) به آشکارا تعلق مذهبی قوم ماد را به اندیشه‌ها و آیین‌های دینی هندوایرانی (آریایی) و شاید زرتشتی، نشان می‌دهد.[۲۲]

نام شاهان و سرداران ماد که در متون آشوری و یونانی و پارسی باستان ذکر گردیده‌اند (مانند: فْرَوَرتی، اوُوَخْشَترَ، اَرشْتْی‌وَییگَ، شیدیرپَرنَ، تَخمَ‌سپادَ و…) همگی به‌آشکارا «آریایی» هستند.[۲۳][۲۴]

برخی مدعی هستند بر پایهٔ نظریهٔ «حضور دیرین مردم آریایی در خاور نزدیک و میانه» که توسط جمعی از تاریخدانان به ویژه جهانشاه درخشانی ارائه شده‌است، واژهٔ «مَدَه» در نوشتارهای میانرودان به نادرست به معنای عام سرزمین ترجمه شده‌است که با برخی از اسناد باستانی سازگار نمی‌باشد. بر پایهٔ این نظریه دست کم از هزارهٔ سوم پیش از میلاد مادها در بخش‌های غربی ایران حضور داشته‌اند.[۲۵]

بر پایهٔ برخی منابع مادها میان قرون ۹ تا ۷ پیش از میلاد حکومتی یکپارچه برای سرزمین‌های مادی تشکیل ندادند و در این رابطه برخی معتقدند که به نظر می‌رسد آنچه در بارهٔ نهادهای تمدنی و حکومتی مادها در متون تاریخی (هردوت و پس از وی) روایت شده‌است، تصویری متعلق به هخامنشیان و پارس‌ها باشد که سپس به تن و قامت مادهایی که روزگارشان گذشته بود، پوشانده و بازسازی شده‌است.[۲۶] آنچه از متون آشوری – که اسنادی معاصر با دوران مادها هستند – برمی‌آید، آن است که مادها از سدهٔ نهم تا هفتم پ.م. نتوانسته بودند چنان پیش‌رفتی بیابند که سبب هم‌گرایی و اتحاد و سازمان‌یافتگی قبایل و طوایف پراکندهٔ ماد بر محور یک رهبر و فرمان‌روای برتر و واحد – که بتوان وی را پادشاه کل سرزمین‌های مادنشین نامید؛ آن گونه که هرودوت، دیاکو را چنین می‌نماید، شده باشد.[۲۷] پادشاهان آشور در ضمن لشکرکشی‌های پرشمار خود به قلم‌رو سکونت مادها، همواره با شمار فراوانی از «شاهان محلی» (حاکمان مستقل شهرهای مختلف) روبه‌رو بوده‌اند و نه یک پادشاه واحد حاکم بر کل سرزمین‌های مادنشین.[۲۸][۲۹]

شاهنشاهی ماد در زمان هووخشتره به بزرگ‌ترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می‌کرد و سراسر ایران را آن چنان‌که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای نخستین بار در تاریخ به زیر یک پرچم آورد. هوخشتره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود. پایه‌گذاری دولت ماد به عنوان نخستین دولت بر پایه وحدت اقوام مختلف ساکن فلات ایران با مشترکات و پیوندهای فرهنگی را باید به عنوان مهم‌ترین رویداد در تاریخ ایران به‌شمار آورد.

مجموعه لشکرکشی‌های آشور به سرزمین ماد در قرن هشتم پ. م؛ و خطر حمله از غرب به‌وسیله دولت زورمند آشور، نیاز تشکیل یک دولت متمرکز را برای مادها که جدیدترین مهاجران به زاگرس بودند بوجود آورد

منبع‌شناسی تاریخ ماد

نخستین اشاره به قوم ماد در کتیبه‌ای‌ست که گزارش حملهٔ شلمانسر سوم[۳۱] به سرزمین موسوم به پارسوا، در کوه‌های کردستان، (سال ۸۳۷ ق م) بر آن ثبت شده‌است. مادها از نژاد هند و اروپایی به‌شمار می‌روند و محتمل است که در تاریخ هزار سال قبل از میلاد از کناره‌های دریای خزر به آسیای باختری آمده باشند.

اکنون با کاوش در مناطق غرب ایران از مادها آثاری در تپهٔ هگمتانه در دست است. تپهٔ هگمتانه تپه‌ای تاریخی با پیشینه‌ای متعلق به دوران ماد است.[۳۳] روایات مورخین یونانی نیز حاکی از آن است که این شهر در دورهٔ مادها (از اواخر قرن هشتم تا نیمهٔ اول قرن ششم قبل از میلاد)، مدت‌ها مرکز شاهنشاهی مادها بوده‌است و پس از انقراض آن‌ها نیز به عنوان یکی از پایتخت‌های هخامنشی (پایتخت تابستانی) به‌شمار می‌رفته‌است. گفته‌های هرودوت مورخ یونانی، در قرن پنجم قبل از میلاد، مهم‌ترین مأخذ تاریخی در این مورد است. در حقیقت برای نوشتن تاریخ سلسلهٔ ماد اولین بار در نیمه دوم قرن پنجم قبل از میلاد هرودوت مورخ یونانی کوشش کرده‌است.

در کتیبه‌های تیگلت‌پیلسر سوم که در قرن هشتم پیش از میلاد نوشته شده‌است و سناخریب و اسرحدون و شلمانسر سوم نیز به ناحیهٔ ماد اشاره کرده‌اند.

متون عهد عتیق کتاب مقدس نیز تا حدودی برای بازسازی تاریخ ماد مورد استفاده قرار می‌گیرند. این متون در دوره‌های تاریخی گوناگونی نوشته شده‌اند و به‌جز برخی از قسمت‌های کتاب‌های عزرا و دانیال که به زبان آرامی نوشته شده‌اند، همهٔ این متون به زبان عبری نگاشته شده‌اند. کتاب‌های پیامبران ناحوم و حبقوق که تقریباً هم‌زمان بوده‌اند و در سدهٔ هفتم پیش از میلاد می‌زیستند، سقوط فوری دولت آشور را شرح می‌دهند. ناحوم سقوط مصیبت‌بار نینوا را که در سال ۶۱۲ پیش از میلاد توسط مادها و بابلی‌ها تسخیر شد را گزارش کرده و حبقوق دربارهٔ تسخیر آشور در سال ۶۱۴ پیش از میلاد توسط مادها سخن می‌گوید. احتمالاً پیشگویی‌های هر دو کتاب به زمانی که دولت آشور هنوز پابرجا بوده تعلق دارند ولی در دوره‌ای بوده‌اند که سرانجام مصیبت‌بار دولت آشور، آشکار به نظر می‌رسید.[۳۴]

سرزمین ماد

در دورهٔ نخستین، مرزهای غربی شاهک‌نشین‌های ماد که از یکدیگر مستقل بودند، از مرزهای غربی دشت همدان فراتر نمی‌رفتند. اطلاعات ما دربارهٔ حدود شمالی و شرقی ماد بسیار اندک است. با این حال، سرزمین اصلی ماد، آن‌گونه که آشوری‌ها از اواخر سدهٔ نهم پیش از میلاد تا آغاز سدهٔ هفتم پیش از میلاد آن را می‌شناختند، از سوی شمال به گیزیل بوندا محدود می‌شد که گیزیل بوندا در کوه‌های قافلان‌کوه در شمال دشت همدان قرار داشت؛ از سوی غرب و شمال غرب نیز محدودهٔ آن از دشت همدان فراتر نمی‌رفت و به کوه‌های زاگرس محدود می‌شد، به جز در جنوب غربی که مادها تا دره‌های زاگرس را در اختیار داشتند که این مرز در دامنهٔ کوه‌های گرین واقع شده بود و ماد را از الیپی، پادشاهی‌ای در نواحی پیشه‌کوه به سمت جنوب کرمانشاه، جدا می‌کرد. از سوی جنوب نیز مرز ماد به منطقهٔ ایلامی سیماشکی محدود می‌شد که امروزه با درهٔ خرم‌آباد تطبیق داده می‌شود.[۳۵]

به نظر می‌رسد که قلمروی ماد از سوی شرق و جنوب شرقی به دشت کویر و سرزمین پَتوشَرا (Patušarra) محدود بود؛ سرزمین پتوشرا چنان‌که توسط شاهان آشوری توصیف شده‌است، در حاشیهٔ کویر نمک (احتمالاً دشت کویر) واقع شده بود. رشته کوه نزدیک پتوشرا را آشوریان «بیکنی» می‌نامیدند و از آن با عنوان «رشته کوه لاجورد» یاد می‌کردند. پژوهشگران معمولاً آن را با کوه دماوند که در شمال شرق تهران قرار دارد، برابر می‌دانند. پتوشرا ظاهراً همان منطقه‌ای‌ست که در فارسی میانه به‌صورت پَدشخوار ذکر شده‌است، جایی که در سده‌های میانی استخراج لاجورد از آن گواهی شده‌است. لاجورد که به عنوان خراج به آشوریان پرداخت می‌شد، «به واسطهٔ تجارت با مادی‌های مناطق شرقی به دست می‌آمد.» پتوشرا و کوه بیکنی، احتمالاً دوردست‌ترین قلمرو حکومت مادها بود که آشوری‌ها در طول بزرگ‌ترین توسعهٔ خویش در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم پیش از میلاد و دههٔ نخست سدهٔ هفتم پیش از میلاد، به آن نفوذ کرده بودند. با این حال، لوییس لوین استدلال می‌کند که کوه بیکنی به احتمال زیاد می‌بایست با رشته‌کوه الوند تطبیق داده شود که در غرب همدان قرار دارد؛ این تطبیق توسط استوارت کلیفورد براون و تعدادی دیگر از پژوهشگران مورد قبول واقع شده‌است. اگر تطبیق بیکنی با رشته‌کوه الوند درست باشد، به این معناست که آشوری‌ها هرگز از این کوه‌ها عبور نکردند و همهٔ سرزمین‌های مادی که تسخیر کردند یا برایشان شناخته‌شده بود، در غرب همدان قرار داشت.[۳۵]

در پایان هزارهٔ دوم پیش از میلاد، قبیله‌های مادی، استقرار در قلمروی غرب ایران که بعدها ماد نامیده شد را آغاز کردند؛ جایی که در آن زمان نشیمن‌گاه شاهک‌نشین‌های فراوان و گروه‌های قومی و زبانی گوناگونی مانند گوتی‌ها، لولوبی‌ها، کاسی‌ها و هوری‌ها بود. بعدها، در سده‌های نهم و هشتم پیش از میلاد، قدرت مادها تا حدی زیادی افزایش یافت و نقش آن‌ها برجسته شد و سرانجام در سدهٔ هفتم پیش از میلاد، سرتاسر غرب ایران و برخی از مناطق نزدیک آن به مادها تعلق یافت؛ بنابراین، مرزهای ماد در طول چند صد سال، به‌تدریج و رفته‌رفته تغییر کرد؛ با این حال، گسترهٔ جغرافیایی دقیق ماد برای ما ناشناخته باقی مانده‌است.[۳۵]

طوایف ماد

مطابق منابع کهن آشوری و یونانی و ایرانی در مجموع معلوم می‌گردد که سه طایفه از شش طایفه تشکیل‌دهندهً اتحاد مادها یعنی بوسیان، ستروخاتیان و بودیان بوده و سه طایفهٔ مادی دیگر عبارت بوده‌اند از، آریزانتیان و مغها و سرانجام پارتاکانیان.[۳۸] مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) مادی‌های ساگارتی می‌زیسته‌اند که شکل بابلی – یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده‌اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشأ همین طایفه ساگارتی‌ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق مادها بوده و بعدها رو به جنوب رفته‌اند.[۳۹][۴۰][۴۱][۴۲][۴۳]

هگمتانه

آتش کده نو شیجان ملایر تنها اثر مانده از دوران مادها در هگمتانه

هگمتانه، پایتخت پادشاهی ماد، پایتخت تابستانی هخامنشیان و ساتراپ‌نشین ایالت ماد از دوران هخامنشیان تا ساسانیان بود.[۳۳]

دانشنامه ایرانیکا بنیانگذاری ماد را سال ۷۰۸ پیش از میلاد به مرکزیت هگمتانه و توسط دیاکو ذکر می‌کند.[۳۲]

نام این شهر در سنگ‌نوشتهٔ داریوش یکم در بیستون در زبان فارسی باستان «هَمگمَتانَ»،[۳۷] در ایلامی «اَگ-مَ-دَ-نَ» و در زبان اکدی «اَ-گَ-مَ-تَ-نُ» ثبت شده‌است. معمولاً چنین تفسیر می‌شود که این واژه از «هَنگمَتَ» به معنای «محل گردآمدن» مشتق شده‌است و نتیجه گرفته می‌شود که پیش از شکل‌گیری دولت ماد، نوعی گردهمایی مردمی در اینجا انجام می‌شد. هرودوت به یک گردهمایی مادها که در آن دیاکو به شاهی برگزیده شد، اشاره می‌کند ولی محل آن را مشخص نمی‌کند. واژهٔ ایلامی «هَل. مَتَ. نَ» به معنای «سرزمین مادها» احتمالاً نباید درست باشد چرا که شهر پایتخت مادها نمی‌توانست نامی ایلامی داشته باشد یا «سرزمین» نامیده شود. جرج کرزن، پیشنهاد کرده‌است که با توجه به اینکه در آن‌جا هفت شهر، هگمتانه نامیده می‌شوند و چهارتای آن‌ها در پارس قرار دارند، این نام در واقع برای پایتخت یا شهر شاهی تعیین شده بود. در منابع باستانی و دیگر منابع، برای هگمتانه نام‌های مختلفی ذکر شده‌است: در زبان یونانی «اِکباتانا، اِگباتانا»، در زبان لاتین «اکباتانا، اکباتانا، اکباتانیس پارتیوروم» در زبان آرامی «اَحمِتَ»، در زبان ارمنی «اَحمَتَن، هَمَتَن، اِکبَتَن» و در زبان فارسی میانه «هَمَدان».[۳۳]

بنا بر هر دو زمینهٔ تاریخی و باستان‌شناسی، تطبیق هگمتانه با همدان، قطعی است. با این حال، کمبود آثار باقی‌ماندهٔ قابل مشاهده از دوران پیش از اسلام در این منطقه، باعث شده که برخی از نخستین بازدیدکنندگان اروپایی، مکان‌های جایگزینی همچون شوش، کنگاور و تخت سلیمان را برای هگمتانه پیشنهاد دهند.[۳۳]

با توجه به موقعیت و منابع استراتژیک هگمتانه، این محوطه احتمالاً پیش از هزارهٔ یکم پیش از میلاد اشغال شده بود، هرچند که شواهد تاریخی و باستان‌شناختی در این مورد وجود ندارد. بنا به گفتهٔ هرودوت، هگمتانه در اواخر سدهٔ هشتم پیش از میلاد به عنوان پایتخت مادها توسط دیاکو برگزیده شد. هرودوت مجتمع شاهانه شامل قصر، خزانه‌داری و اقامت‌گاه نظامی که بر روی تپه‌ای ساخته شده بودند را توصیف می‌کند و می‌گوید که این مجتمع توسط هفت دیوار متحدالمرکز که هر دیوار داخلی از دیوار بیرونی بلندتر بود و بر آن اِشراف داشت، ساخته شد. علی‌رغم دو سده درگیری در مناطق مادی مرکز زاگرس، آشوریان هیچ‌گونه گزارش روشنی از هگمتانه ارائه نداده‌اند و ممکن است که آن‌ها هرگز در شرق الوند پیش‌روی نکرده باشند. سنت‌های قدیمی دیگری، منشأ شهر هگمتانه را به سمیرامیس افسانه‌ای یا به جمشید نسبت می‌دهند.[۳۳]

شاهان ماد

دوران حکومت شاهان ماد محل اختلاف آرا است. به‌گفتهٔ هرودوت، سلسلهٔ مادها شامل چهار شاه بود که به یک خانواده تعلق داشتند و به مدت ۱۵۰ سال فرمانروایی کردند. به‌قضاوت هرودوت، شاهان ماد به ترتیبِ سال‌های زیر فرمانروایی کردند:[۴۴]

ایشتوویگو

هووخشتره

فرورتیش

دیاکو

نقاشی رؤیای (خواب دیده شده پادشاه) ایشتوویگو و دخترش ماندانا (مادر کوروش) که تاکی از بدن او روییده، نقاشی متعلق به سدهٔ پانزدهم میلادی در فرانسه از نقاشی ناشناس است


نقش برجسته سردر مقبرهٔ صخره‌ای قزقاپان. فرد سمت راست احتمالاً هووخشتره است

ایران باستان

اشکانیان

سلوکیان

هخامنشیان

مادها

ساسانیان​

دوران ایران باستان دوران تشکیل دولت ماد تا پایان حکومت ساسانیان و حمله عرب به ایران است. (..۶ ق.م. تا ۶۵۲ م)

پیش از مهاجرت آریایی‌ها به فلات ایران، اقوامی با تمدن‌های متفاوت در ایران می‌زیستند. سرزمین کنونی ایران بخش بزرگی از یک واحد جغرافیایی بنام فلات ایران است، این واحد طبیعی با تنوع اقلیمی و زیستی خود دارای ویژگیهای بارزی است که در نتیجه آن وحدت فرهنگی ایران را سبب شده‌است، بی‌گمان تمدن بشری مرهون نبوغ و خلاقیت مردمانی بوده‌است که سالیان دراز در این سرزمین زندگی کرده‌اند و در تعامل با جغرافیا و نظام طبیعی حاکم بر آن و در جریان روزگار، تاریخ فرهنگی و تمدن خود را آفریده‌اند.

مادها

مادها قومی ایرانی بودند از تبار آریایی که در بخش غربی فلات ایران ساکن شدند. سرزمین مادها دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و بقیهٔ ناحیه زاگرس را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد هگمتانه است آن‌ها توانستند در اوایل قرن هفتم قبل از میلاد اولین دولت ایرانی را تأسیس کنند

پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، گروهی از بزرگان ماد گرد رهبری به نام دیاکو جمع شدند.

از پادشاهان بزرگ این دودمان هووخشتره بود که با دولت بابل متحد شد و سرانجام امپراتوری آشور را منقرض کرد و پایه‌های نخستین شاهنشاهی آریایی‌تباران در ایران را بنیاد نهاد.

دولت ماد در ۵۵۰ پیش از میلاد به دست کوروش منقرض شد و سلطنت ایران به پارسی‌ها منتقل گشت. در زمان داریوش بزرگ، امپراتوری هخامنشی به منتهای بزرگی خود رسید: از هند تا دریای آدریاتیک و از دریای عمان تا کوه‌های قفقاز

ماد (به فارسی باستان: مادَ 𐎶𐎠𐎭 (Māda)) نام یکی از اقوام ایرانی‌تباراست که در سدهٔ ۱۷ پیش از میلاد در سرزمینی که بعدها به نام ماد شناخته‌شد، سکنا گزید.

مورخان باستان، به صراحت، مادها را «آریایی» خوانده‌اند. واژگان بازمانده از گویش مادی مانند فَرنَه؛ پَرَدَیدَ(پردیس)؛ وَرزَکَ (بزرگ)؛ ویسپَ (همه)؛ اِسپَکَ (سگ)؛ میترَ (مهر)؛ خشَیَشیَ(شاه)؛ در زبان پارسی باستان، و نیز تصریح «استرابون» به «آریایی» بودن زبان مادها و پیوند و همسانی آن با زبان‌های پارس و بلخ و سغد و سکاهاو نیز کلام داریوش بزرگ ـ که زبان مادها و پارس‌ها را در یک گروه قرار می‌دهد،نشانهٔ از «آریایی» بودن زبان مادهاست.

هخامنشیان

هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

در ۵۲۹ پ. م کوروش بزرگ پایه‌گذار دولت هخامنشی در جنگ‌های شمال شرقی ایران با سکاها، کشته شد. لشکرکشی کمبوجیه جانشین او به مصر آخرین رمق کشاورزان و مردم مغلوب را کشید و زمینه را برای شورشی همگانی فراهم کرد. داریوش بزرگ در کتیبه بیستون می‌گوید: «بعد از رفتن او (کمبوجیه) به مصر مردم از او برگشتند…»

شورش‌ها بزرگ شد و حتی پارس زادگاه شاهان هخامنشی را نیز دربرگرفت. داریوش در کتیبه بیستون شمه‌ای از این قیام‌ها را در بند دوم چنین نقل می‌کند: «زمانی که من در بابل بودم این ایالات از من برگشتند: پارس، خوزستان، ماد، آشور، مصر، پارت خراسان (مرو، گوش) افغانستان (مکائیه).» داریوش از ۹ مهر ماه ۵۲۲ تا ۱۹ اسفند ۵۲۰ ق. م به سرکوبی این جنبش‌ها مشغول بود.

جنگ‌های ایران و یونان در زمان داریوش آغاز شد. دولت هخامنشی سر انجام در ۳۳۰ ق. م به دست اسکندر مقدونی منقرض گشت و ایران به دست سپاهیان او افتاد.

اسکندر سلسله هخامنشیان را نابود کرد، دارا را کشت ولی در حرکت خود به شرق همه جا به مقاومت‌های سخت برخورد، از جمله سغد و باکتریا یکی از سرداران جنگی او بنام سپتامان ۳۲۷–۳۲۹ ق. م در راس جنبش همگانی مردم بیش از دو سال علیه مهاجم خارجی مبارزه دلاورانه کرد. در این ناحیه مکرر مردم علیه ساتراپهای اسکندر قیام کردند. گرچه سرانجام نیروهای مجهز و ورزیده اسکندر این جنبش‌ها را سرکوب کردند ولی از این تاریخ اسکندر ناچار روش خشونت‌آمیز خود را به نرمش و خوشخویی بدل کرد

سلوکیان

پس از مرگ اسکندر (۳۲۳ ق. م) فتوحاتش بین سردارانش تقسیم شد و بیشتر متصرفات آسیائی او که ایران هسته آن بود به سلوکوس اول رسید. به این ترتیب ایران تحت حکومت سلوکیان (۳۳۰–۲۵۰ ق. م) درآمد. پس از مدتی پارت‌ها نفوذ خود را گسترش دادند و سرانجام توانستند سلوکیان را نابود کنند و چون اولین پادشاه اشکانیان اشک نام داشت نام این سلسله را اشکانیان گذاشتند

اشکانیان

اشکانیان (۲۵۰ ق. م ۲۲۴ م) که از تیره ایرانی پرنی و شاخه‌ای از طوایف وابسته به اتحادیه داهه از عشایر سکاهای حدود باختر بودند، از ایالت پارت که مشتمل بر شیروان و خراسان فعلی بود برخاستند. نام سرزمین پارت در کتیبه‌های داریوش پرثوه آمده‌است که به زبان پارتی پهلوه می‌شود. چون پارتیان از اهل ایالت پهله بودند، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیز می‌توان خواند. ایالت پارتیها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریای خزر و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود می‌شد. قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق دریای خزر می‌زیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیه خراسان مسکن گزیدند.

این امپراتوری در دوره اقتدارش از رود فرات تا هندوکش و از کوه‌های قفقاز تا خلیج فارس توسعه یافت. در عهد اشکانی جنگ‌های ایران و روم آغاز شد. سلسله اشکانی در اثر اختلافات داخلی و جنگ‌های خارجی به تدریج ضعیف شد تا سر انجام به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید

ساسانیان

ساسانیان خاندان شاهنشاهی ایرانی در سالهای ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی بودند. شاهنشاهان ساسانی که اصلیتشان از استان پارس بود بر بخش بزرگی از غرب قارهٔ آسیا چیرگی یافتند. پایتخت ساسانیان شهر تیسفون در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود.

سلسله اشکانی به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید. وی سلسله ساسانیان را بنا نهاد که تا ۶۵۲ میلادی در ایران ادامه یافت. دولت ساسانی حکومتی ملی و متکی به دین و تمدن ایرانی بود و قدرت بسیار زیادی کسب کرد. در این دوره نیز جنگ‌های ایران و روم ادامه یافت

مهاجرت آریایی‌ها

مهاجرت نخست هندواروپائیان

در هزارهٔ دوم پیش از میلاد واقعهٔ مهم آسیای غربی، ظهور عناصری از تبار هندواروپایی در میان اقوام بومی بود. هندواروپائیان زادگاه خود را که اغلب دشت‌های اوراسی واقع در جنوب روسیه بود احتمالاً بر اثر فشار اقوام دیگر تَرک گفتند و به دو دسته تقسیم شدند.

یک دسته دریای سیاه را دور زده پس از عبور از بالکان و بُسفُر به آسیای کوچک درآمده و با اقامت در میان ملل آسیایی تبدیل به عنصر غالب شدند و اتحادیهٔ هیتیان را به وجود آوردند.

شعبهٔ شرقی هندوایرانی در سمت شرق دریای خزر حرکت کرده، یک دسته که ظاهراً مرکب از افراد جنگجویی بود از راه قفقاز تا انحنای رود فرات پیش راند و با هوریان بومی ممزوج گردید و پادشاهی میتانی را تشکیل دادند.[۱] سنگ‌نبشتهٔ میتانی، بازمانده از سدهٔ چهاردهم پیش از میلاد، باستانی‌ترین سند مکتوب زبان‌های هند و ایرانی است و از لحاظ زبان‌شناسی تاریخی و نیز از لحاظ تاریخ مهاجرت تیره‌های آریایی به آسیای میانه و ایران و هند اهمیت بیش از اندازه دارد. مجموعهٔ قراین حاکی از این است که میتانی‌ها قبیله‌ای از اقوام آریایی بودند که پیش از جدایی هندیان و ایرانیان از آنان جدا شده و به میانرودان آمده و در آنجا سلسلهٔ شاهی بنیان افکنده‌اند.[۲]

اقوام آریایی

اصطلاح تازهٔ هندوایرانی و لقب باستانی آریایی بر گروه‌های قومی-زبانی معینی از اقوام گوناگون هند و اروپایی زبان اطلاق شده‌است که زمان دراز در جنوب شرقی زیستگاه هندواروپائیان در ناحیه‌ای که از شرق به دریاچه بالخاش و از غرب به نواحی غربی ولگا گسترش داشته، کنار یکدیگر می‌زیسته‌اند. آنان زبانی تقریباً واحد و دین و آئینی ساده و تا حد زیادی هماهنگ داشته‌اند. آریائی‌ها یا هندوایرانیان مرکب از سه دستهٔ مهم بودند:

مردم هندوآریایی: که سرانجام رهسپار سرزمینی گشتند که بعدها نام هند گرفت.
اقوام ایرانی: آن‌ها در آغاز رهسپار ایرانویج یا ناحیهٔ خوارزم شدند. نکته‌ای که باید به آن توجه داشت اینست که این گروه در اواخر هزارهٔ سوم پیش از میلاد، قبل از مهاجرت کلی به احتمال قوی در همسایگی شرقی شاخهٔ هندی و به‌طور عمده در شرق ولگا و شمال رود اورال می‌زیستند.
سکاها:این گروه به غیر از زبان تقریباً در بقیهٔ جوانب زندگی با شاخهٔ هندی و ایرانی تفاوت داشتند. زیستگاه اصلی این گروه در اواخر هزارهٔ سوم پیش از میلاد در جناح شرقی سرزمین هند و ایرانی‌نشین، یعنی در کناره‌های بالخاش تا مشرق و شمال ناحیهٔ اقوام ایرانی بوده‌است.[۳]

مسیرهای احتمالی اقوام ایرانی

دربارهٔ مسیرهای مهاجرت طوایف مهم اقوام ایرانی که پس از استقرار در داخل فلات ایران موسوم به ماد و پارسه شدند، اختلاف نظر بسیار است.

از راه شمال غربی و قفقاز

برخی از محققان حتی برخی از آنانی که ایرانویج را به ناحیهٔ خوارزم منطبق می‌دانند، مسیر مهاجرت این دو گروه بزرگ آریایی را شمال دریای خزر، قفقاز، و سپس غرب فلات ایران تصور می‌کنند. برخی از دلایل طرفداران این نظریه به این ترتیب است.

جابجایی ایرانویج در دوران ساسانیان از محل واقعی خود به آذربایجان عده‌ای را به این فکر انداخت که اصولاً شاید مهاجرتی صورت نگرفته بلکه نوعی گسترش موضعی در چهار دیواری فلات ایران انجام پذیرفته‌است.
سرراست‌ترین راه میان دشت‌های اوراسی و هگمتانه و پارسه همان راه قفقاز است.
ورود واقعی بعضی عناصر آریایی از اواخر هزارهٔ سوم پیش از میلاد به بعد از راه قفقاز به آسیای صغیر و غرب فلات ایران و به جای گذاشتن برخی آثار وجودی از خود در قفقاز و پراکندن بسیاری از اسامی جغرافیایی در سر راه خود مستقیماً یا از طریق هیتی‌ها و هوری‌ها و غیره در آسیای صغیر و بین‌النهرین و آذربایجان امروز، همراه با اسامی آریایی اشخاص در اسناد و کتیبه‌های یافت شده در این نواحی، و یکی پنداشتن آن نفوذهای مستهلک شدنی با مهاجرت‌های مستهلک کردنی، باز هم راه قفقاز را باور کردنی‌تر می‌نمود به ویژه وجود اسامی برخی ایزدان آریایی در کتیبه‌های هیتی-هوری در اسناد کاشیان و غیره. این نظریه دارای نقاط ضعف بسیاری است.[۴]

مهاجرت پارسیان در داخل فلات ایران

نظریه مهاجرت از پارسوآ به پارسوآش

عبدالحسین زرینکوب می‌نویسد طوایف پارسه ظاهراً از محلی در نواحی شرق دریاچه ارومیه به نام پارسواش (زرینکوب در اینجا به جای پارسوا، پارسوآش را ذکر کرده‌است) در امتداد زاگرس در دره‌های کرخه و کارون تدریجاً به سمت جنوب فلات سرازیر شده‌اند و وقتی در حوالی شوشتر و مسجد سلیمان خوانده می‌شود، مهاجرت را متوقف کرده‌اند و در منطقه‌ای که امروز به نام آن‌ها پارس خوانده می‌شود، مهاجرت را متوقف کرده‌اند و در همین نواحی به زندگی شبانکارگی و کشاورزی اشتغال جسته‌اند و این نواحی را به یاد سرزمینی که در حوالی ارومیه ترکش کرده بودند به نام پارسه، پارسوماش، یا پارسواش خوانده‌اند. خاندان هخامنش به عنوان یک خانوادهٔ ممتاز سرکردگی این طوایف را برعهده داشته‌است.[۸]

نظریه بی‌ارتباطی نام پارسوا با قبایل پارس

در برخی از منابع پارسوا محتملاً در اردلان کنونی که مابین شهر سلیمانیه و کوه الوند[۹] با پارسواش یکسان دانسته شده‌است اما ریچارد نلسون فرای می‌نویسد گمان نمی‌رود که پارسواش همان استان پارسوای آشور باشد. به احتمال قوی پارسواش همان پارس بعدی یا بخشی ازیشان است.[۱۰] دیاکونوف می‌نویسد، معلوم نیست که آریاییان در چه زمانی در پارس پیدا شده‌اند. در هر حال قبول این فرضیه که آن‌ها در قرن هشتم تا هفتم پیش از میلاد از ایالت شمال پارسوا آمده‌اند، خیلی ضعیف است.[۱۱]

دیاکونوف می‌نویسد، پارسوآش در کتیبه‌های پادشاه آشور شمشی اداد پنجم ۸۲۳ تا ۸۱۰ پیش از میلاد و در کتیبهٔ سناخریب در سال ۶۹۱ پیش از میلاد به مناسبت نبرد در حلوله و همچنین در یک رشته از نامه‌های آرشیو پادشاهان آشور که مربوط به حوادث ۶۵۳ تا ۶۵۲ پیش از میلاد است، به عنوان یکی از ایالات منتهی عیلامی ذکر شده‌است، پارسوآش امکان دارد که همان پرسید یا پارسه باشد.[۱۲]

از همان هزارهٔ سوم پیش از میلاد، تعداد اسامی جغرافیایی آریایی در آسیای صغیر و به‌طور کلی در آسیای غربی رواج یافت، از جمله همین پارسوآ که از قدیم تا امروز در ترکیبات مختلف کاربرد بسیار داشت و دارد. به غیر از پارسوآ در آن زمان نقاط و نواحی چندی وجود داشتند که نام‌های آریایی و ساکنان غیر آریایی داشتند.[۱۳] تشابه اسم دو محل دلیل ارتباط آن‌ها با یکدیگر نیست. همان‌گونه که دست کم دو طایفه به نام سگرته داشته‌ایم که یکی مادی و دیگری پارسی بوده‌است همچنین بیش از یک ویشتاسپ که نه تنها یکی نبودند، شش قرن با یکدیگر فاصلهٔ زمانی داشته‌اند، بیش از یک پرسه یا پرسوا نیز می‌توانستیم، داشت.[۱۴]

در سال ۸۳۰ پیش از میلاد قرنی پیش از استقرار خانوادهٔ هخامنش در پارسومش شلمانسر سوم پادشاه آشور از ۲۷ شاهک سرزمین آسیانی‌نشین پارسوا در جنوب غربی دریاچه ارومیه به‌طور هم‌زمان باج گرفت. نام این شاهک‌ها در سالنامهٔ این شاه مذکور است که هیچ‌یک آریایی نبودند. یک قرن بعد آشور بانیپال وارد سرزمین عیلام گردید و پس از آنکه خاک عیلام را با توبره کشید، بنابر نظر بعدی گیرشمن در مرز عیلام و در پارسومش بود که برای نخستین بار، با پارسیان تماس پیدا کرد.[۱۵]

گیرشمن در ابتدا نظر بر این داشت که پارسیان در پارسوا اقامت داشتند و در قرن هشتم پیش از میلاد به‌طور تدریجی به سوی جنوب حرکت کردند ولی این نظر برای خود گیرشمن نیز بعدها کهنه شد و وی اذعان کرد که آشوریان برای نخستین بار نه در پارسوا بلکه در پارسومش، با پارسیان تماس پیدا کرد.[۱۶]

زمان استقرار قبایل ایرانی

از نظر زمان استقرار قبایل ماد و پارس در غرب ایران دیاکونوف می‌نویسد، حتی از قرن نهم پیش از میلاد منابع آشوری اسامی زیادی که کمابیش ریشهٔ آریایی دارند، از ماد شرقی به دست می‌دهند اما در قرن نهم تا هفتم پیش از میلاد مردمان کنونی آذربایجان و کردستان هنوز غیر آریایی بودند و در این زمان تنها در شرق سرزمین ماد بعدی یعنی نواحی ری و اصفهان زبان مادی نفوذ داشته‌است.[۱۷]

هنری فیلد نوشته‌است: «مادها از ماوراءالنهر به ایران مهاجرت کردند و تا قرن هفتم پیش از میلاد در ناحیه‌ای میان ری و همدان مسکن گزیدند.»

آمیختگی دو قوم ایرانی و بومی

گیرشمن می‌نویسد مهاجمان ایرانی که با گله و زن و بچه وارد نجد ایران می‌شدند، سوارانی بودند که در آغاز به خدمت امرای محلی وارد می‌گشتند و سپس خود جای آنان را می‌گرفتند.

آثار مقر باشکوه یک امیر تازه‌وارد در قلهٔ یک تپهٔ مصنوعی در سیلک برجای مانده‌است. طرز تدفین تازه است. قبرها دیگر در کف خانه حفر نشده‌اند. گورستان چند صد متر دورتر قرار می‌گیرد. اموات با لوازم متعدد و مختلف در خاک دفن می‌شوند. سلاح‌ها هم از مفرغ و هم از آهنند. غذای میت در دیگ‌های مفرغی دسته‌دار که نزد سکایان نیز متداول بوده، گذاشته می‌شد. در میان نقوش ظروف سفالی‌ای که به تدریج در سراسر نجد ایران رواج یافت؛ از سیلک تا گیان و لرستان و کرج و آذربایجان نقش گردونهٔ خورشید و اسب شایان توجه است.[۱۹]

پس از فرارسیدن اقوام ایرانی، زندگی بومیان رنگی دیگر گرفت، بومیان همچون رعایا برای امیر فرمانروا کار می‌کردند و جامعه اندک‌اندک دارای طبقات مختلف گردید. تیره‌های ایرانی بدین ترتیب در فلات ایران جای گرفتند و شاهنشاهی بزرگ خود را پی‌ریزی کردند و چندین سده بعد فرمانروای آسیا گشتند.[۲۰]

پانویس

 قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۶.
بنونیست، دین ایرانی، ۱۳۹.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۶۳.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۴.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۶.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۲۰۰.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۹.
زرین‌کوب، روزگاران، ۶۵.
دیاکونوف، تاریخ ایران باستان، ۲۰۱.
نلسون فرای، میراث باستانی ایران، ۱۱۵.
دیاکونوف، تاریخ ایران باستان، ۷۴.
دیاکونوف، تاریخ ایران باستان، ۷۴.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۲۰۲.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۵.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۲۰۱.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۸.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۲۰۰.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۹.
قرشی، ایران نامک، نگرشی نو به تاریخ و نام ایران، ۱۹۹.
فره‌وشی، ایرانویج، ۳۳.